یادم نمی آید چه وقت صبح، چه وقت شب بود که بیدار شدم، یادم نمی آید چه ساعت بود، ولی تاریک بود، و تاریک بود، و هر چه دست و پا می زدم باز هم تاریک بود. سرم را برگرداندم، و خیره شدم به جایی دیگر در تاریکی، بعد نور عوض شد، سیاه خاکستری شد، روز بر آمد، صبح شد، و همه اش بیدار بودم، بدون این که کاری بکنم بیدار بودم. بیدار ماندم تا حالا، بیدار می مانم تا شب بی این که کاری بکنم، بی این که از جایم تکان بخورم، بیدار می مانم در سرما، در نور کم، تا برگشتن دوباره ی تاریکی. تا شب، چند ساعت دیگر که بتوانم بخوابم. فردا باز باید بروم تمرین، در سرما، در هوای کثافت این روزها که مزه اش در دهان باقی می ماند باید بروم تمرین. دیروز اسب خارجی سوار شدم، بزرگ و سنگین و بلند بود، کند بود، و بد نمی پرید، تنها چیزی که این روزها سر پا نگهم می دارد همین است، پریدن و نیافتادن و حشر و حدید. بهش گفتم ببین، زینب از پسش بر آمده، من چی، من هنوز دارم دست و پا می زنم، نگفت ولی در سرش چرخید که چون نمی گذاری کمکت کنم، و گفت چون نمی گذاری کسی کمکت کند. از این که در هرمنوتیک شک، در هرمنوتیک سوظن غرق است کلافه می شوم، بله، باید حرف زد و نترسید، و فکر می کنم حرف زدنم خواهش ترساند. و اگر این چیزی ست که می خواهد چرا باید خودداری کنم؟ چون بر می گردد با آن حرف ها و آن تصویر ها، و به هم می ریزد، ...دلم نمی خواهد حرف بزنم. نگرانم که چطور خواهد چرخید و چطور دوباره توی صورتم خواهد خورد، نگرانم که چطور مثل همه به این ماجرا مثل یک داستان، یک فیلم که باید دید و تمامش کرد نگاه کند. کاش می دانستم چه مرگم است. کاش می دانستم که باید کدام پیچ را بچرخانم، از کجا به کجا فرار کنم، در کجا خودم را گم کنم که از این همه تکه پاره هایی که در برم
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پرهام مقدم
تاريخ: سه
شنبه
22 آذر
1401 ساعت: 21:30